پایش رابطه 1

درباره قصه عشق

…. میلیون­ها سال پیش هر کدوم از آدما برای خودشون یه سیاره داشتند و توی اون زندگی می ­کردند. آدما همه چی داشتند و همه چیزای سیاره مال خودشون بود. تموم روزا بعد از اینکه کارای روزانه سیارشونو انجام می­دادند؛  می­گشتند و استراحت می­کردند؛ از طبیعت سیارشون لذت می­بردند و از غذاهای خوشمزه استفاده می­کردند؛ …. اما هر غروب آدما خیلی دلشون می­گرفت و می نشستند و به سیاره‌­ها و ستاره‌­های دیگه نگاه می­کردند. اونا تو دلشون می­گفتند، کاش می­شد کنار هم بودیم…. سیاره به این بزرگی به چه دردی می­خوره، وقتی کسی نیست که دستش رو بگیریم…. وقتی کسی نیست که بتونیم با هم درد دل کنیم…. وقتی کسی نیست که هر روز با بوسیدنش شوق دوباره‌­ای به زندگیمون بدیم…. و واقعاً زندگی تو سیاره‌­ای که توش عاشقی نباشه و معشوقی برای عشق ورزیدن نباشه، خیلی کسالت­ آوره.

پایش رابطه 3

…. این بود که آدما تصمیم گرفتند برای پایان دادن به تنهاییشون سیاره‌­های تنهایی رو رها کنند و به سیاره بزرگی به نام زمین بیان. اما شوربختانه با جمع شدن آدما تو زمین، آرامشی که اونا تو سیاره خودشون داشتند، تموم شد. اونا بایستی برای هر چیز با هم رقابت می­کردند و مدام سر چیزای مختلف با هم اختلاف و دعوا داشتند؛ و خلاصه زندگیشون شد پر جنگ و نامهربونی.

…. اما زمین با همه شلوغیاش،  رقابتاش و تنش­هاش یه فرصت خوب برای آدما داشت و اونم فرصت عاشقی بود. آدما وقتی عشقو تجربه کردند، فهمیدند که تنها چیزی که می­تونه به زندگی زمینی­شون معنا بده و تحمل سختی­ها رو ممکن کنه و شیرینی زندگی رو نمایان کنه، عشقه و عشق.

…. از اون به بعد عشق و عشق‌­ ورزی شد مهمترین قسمت زندگی آدما. اونا یاد گرفتند که سختی­ های زندگی رو می­شه با کنار هم بودن آسون کرد و خلاصه زمین پر شد از افسانه­‌های عشاق و قصه­‌ها و روایت­ های عاشقونه؛ روایت ­هایی که حتی گوش دادن بهشون آدما رو دل­گرم می­کرد، اونا با گفتن و شنیدن داستان­های عاشقونه دلشون رو پره امید می­کردند و سال­های سال بزرگترین قهرمانای قصه­‌هاشون عمیق‌­ترین عشقا رو داشتند …. البته خیلیا هم باور دارند که عشق و عاشقی فقط مال قصه‌­هاست و عشقای بیرون قصه خیلی زود تموم می­شن و کلی گرفتاری و دردسر دارند. …. نمی­دونم بعضی وقتا می­گم اگه عشق فقط مال قصه‌­هاس؛ … کاش تو سیاره تنهایی خودمون می­موندیم و به زمین نمیومدیم…..

….چی بگم؛… دوستای مارومی من حکایت دیگه‌­ای از عشق دارند. اونا باور دارند که عشق در کنار شور و هیجانش؛ در کنار شیرینی و شکوهش؛ مشکلاتی داره، گرفتاری­ هایی داره و بسیار آسیب ­پذیره. اما این چیزا نباید باعث بشه که از عشق و رابطه عاشقونه فرار کنیم. یکی از مارومی ­ها می­گفت، بهتره به جای اینکه از ترس مسموم شدن بعد از غذا؛ خوردن رو ترک کنیم… تلاش کنیم که غذای سالم بخوریم. به همین ترتیب باید یادمون باشه که ذات عشق سرشاره از زیبایی و هیجان، و حیفه که تنها به خاطر اینکه پایش و مراقبت از عشق رو بلد نیستیم، اونو یاد نگیریم و تجربش نکنیم و خودمون رو از این سرمایه ناب محروم کنیم.

گر شاخه‌­ها دارد تری          ور سرو دارد سروری                          

ور گل گند صد دلبری        ای جان تو چیز دیگری

آری زندگی بدون عشق همچون جسم بدون جان است……     

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

×